تبلیغات
.:دریچه-نسخه آزمایشی:.

19 سال گذشت...!


بقاء مختص ذات اوست ؛

دیروز بود-کودکی که تنها چند سال داشت... و دستانی که در دستان مادر مهربانی فشرده شده بود...تنها؛ اما با گرمی دستان زنی مهربان، که در طپش طپش قلب او امیدی خفته نشسته بود...گاه می اندیشید، که او که می شود؟! و گاه می گفت هر چه که خدا بخواهد...! و ساعت اول درس که دوری مادر، اشکان کودک را جاری ساخته بود...

در برگ ریزان خزان زندگی و در میان روزهای«روزمرگی»، تنها یک روز سهم هر انسان است تا از میان سیل خروشان فشارها و اظطراب های زندگی شهری و ماشینی و به تعبیر زیباتر شهید آوینی«روزهای روزمرگی»گریزی بر دنیای خسته و نالان درون خویش نیز داشته باشد...دنیای غریبی که آشناست..، اگرچه چند صباحی است که غریبه است!! و غبار غم و اندوه و گاه نیز غبار آرزوهای دور و دراز دنیایی آن را پوشانده است...

...سال های زندگی در این"دارالبلای دنیا" یکی پس از دیگری سپری می شود و در طول این ایام، چه ما خواسته ایم و چه ناخواسته به گذران زندگی ادامه داده ایم، روزها یکی پس از دیگری و سال ها نیز به همین صورت سپری شده است. سال هایی که می دانیم ابتدای آن با پدیده خجسته ای به نام تولد همراه است و پایان آن نیز با پدیده شومی به نام مرگ!

اما به نظرم گاهی برای برخی از آدم های این کره خاکی نه تولد پدیده خجسته ای است و نه مرگ، پایان بخش شومی بر دفتر زندگی اوست... بلکه تنها اتفاقی که رخ داده است، آمدن یکی از این 6 میلیارد نفر جمعیت کره زمین و رفتن یکی از همین جمعیت بوده است..!

سال هایی که می دانیم چه بخواهیم و چه نخواهیم یک به یک باید سپری شوند..."گاه این سال ها سال های موفقیت اند و گاهی نحس می شوند..."-این عین باور مردم و عقیده توده های عامه مردم است!!

...و به همین صورت است که این ما هستیم که تسلیم زندگی و غرق در سیل خروشان و طغیان کرده جمعیت کثیر مردمان "روزمره" هستیم... مردمانی که زندگی برای آنان یک ایستگاه استراحت بود....گویا بدون اندوختن توشه و برداشتن مایحتاج ایستگاه دیگری در پیش است...

زندگی برای بعضی ها لمکده و برای بعضی ها غمکده است...! گاهی زندگی ها سراسر آسایش و راحتی و فراغت بال است و گاهی نیز سراسر زحمت و رنج...گاهی نیاوران است و گاهی نازیآباد...گاهی پایتخت نشینی است و گاهی حاشیه نشین ها...!

...و همه این ها ویژگی کسانی بود، که "اگر زنده هم باشند، مرده اند، بلکه خود نفهمیده اند..." و اینان دقیقا همان کسانی هستند، که نمی خواهم امروز و در این مطلب از آن ها صحبتی کنم...!

امروز دوست دارم تا در نخستین روز از بیستمین سال زندگی ام، سخن از کسانی برانم، که حداقل در این دنیا زنده اند...نفس می کشند و راه می روند و برای اعتلای دنیای درونشان گاهی ده ها سال از دنیای برون بریده اند بی آن که از وظایف خود غافل شوند..!

همانانی که با اقتدار و صلابت خود در مسیر رود خروشان "روزمرگی ها" ایستادند و به آن هنر زیبا سرودن آموختند... اینکه زیبا نیز می توان سرود...!!

و امروز دوست دارم تا از کسانی بگویم که مولایم علی(ع) از آنان سخن به میان آورده است: «خداوند رحمت کند، آن کس را که بداند از کجا آمده، در کجا قرار دارد و به کجا رهسپار است....» و برای دریافت فهم این حدیث، نیازی به ادبیات عرب، صرف و نحو و لغت، یا کلام نقلی و عقلی و اصول فقه و درایه نیست.

تنها کمی به عقب برگردیم!

پیرمردی در هواپیما است.... سال ها از خانه و خانواده دور مانده است، و کمی پایین تر از فرودگاه مهرآباد، تا میدان آزادی و بهشت زهرا مردمانی هستند که به عشق فرود او، زمین خاکی این کره را گلباران کرده اند...کمی آن طرف تر، مادری به همراه نوزاد چند ماهه اش انتظار او را می کشد...همه ایستاده اند... منتظر این پیرمرد...و از او می پرسند: چه احساسی داری؟ و پاسخی که همه شنیده ایم...

معتقدم که برای یافتن مصادیق این حدیث نیازی به مروری بر طول تاریخ اسلام و ایران و انقلاب نیست...تنها کمی به عقب برگردیم..! پیرمردی که از آن سخن به میان رفتیم، در اوج اعتماد و اطمینان و تنها با جمله ای، هشت سال جنگی را که به ملتی تحمیل شده بود به پیروزی رساند...«همه به صحنه بیایند...»!!

با اینکه امروزه همه روشنفکران دنیا در همه نقاط جهان می گویندکه به پیش بروید، اما شاید گاهی نیاز باشد تا تنها کمی به عقب برگردیم... و ببینیم...که در کجای دنیا مردمان ملتی، برای از دست دادن جان خود، در دفاع از کیان و اعتقادات خویش با یکدیگر رقابت و دعوا می کنند... تنها کمی به عقب برگردیم...!

غاده جابر را به خاطر می آورید؟ همسر شهیدی که بر پیکر شوهر خود گریست و پس از آن، رو به آسمان کرد و گفت: «ربنا تقبل منا هذا القربان» و آن قربانی کسی نبود جز استاد کرسی فیزیک پلاسمای دانشگاه امریکا-دکتر مصطفی چمران.

بسیاری از فرماندهان جنگ همه و همه از سنین جوانی فراتر نبوده اند، گردان های بیست و چند هزار نفری گاهی زیر دست فرماندهی 18 ساله بود... آیا اینان همان کسانی نبودند که فهمیدند از کجایند و در کجایند و به کجا بروند....؟!!

به راستی ما نسل سوم انقلاب چگونه ایم وقتی که معصوم(ع) می گوید: «بزرگی انسان ها به اندازه همان چیزی است که او را خوشحال و یا ناراحت می سازد...»!؟!!

19 سال گذشت، اما ما به چه مقدار خود را برای یاری امام حسین ِزمانِ خود که مدت ها است ندا می دهد« هل من ناصر ینصرنی؟؟؟»آماده کرده ایم..؟ آری، ما نیز دیروز در سپاه یزید و یزدیان بودیم وقتی امروز صدای هل من ناصر ینصرنی امام زمان خود را نمی شنویم...! وبراستی که دیروز شمشیر شمر بود و گردن امام حسین(ع)، امروز عمل ما هست و دل امام زمان(عج)...!!

با این که تصور می کردم که امروز حرف های مهمی از اتفاقات یک سال گذشته عمرم می نویسم و پس از پنج ماه مطالبی پیرامون دوستان و همکارانم در عرصه خبر و رسانه و کمی هم در مورد هشت ماه فعالیت در فارس و از همه مهم تر چند خطی پیرامون بزرگترین ماراتن علمی کشور(!) و سایر اتفاقات خوب و بد زندگی ام سخن می گویم، اما بیخود بهانه جویی نکنیم، درست همین چند خط پیش بود که گفتیم می خواهیم از زندگان صحبت کنیم... ما 19 سال است که مرده ایم پس فاتحه ای بخوانیم: «بسم الله الرحمن الرحیـ..........».

برای من و همه متولدین پنجم مردادماه دعا کنید تا "زنده باشیم با امام زمان خود و بمیریم با او" تا همیشه زنده بمانیم...التماس دعا




دیدگاه ها : نظرات
نویسنده : احسان طاهری

دوشنبه پنجم مردادماه سال 1388 17:31